تبليغاتX
قصر هنـــــــر اندیش

قصر هنـــــــر اندیش

به سراغ من اگر مي آيي نرم و آهسته بيا

طنز الاغ !

مي گويند مردي روستايي با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامي كه كارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماري كرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نيافت. سراسيمه به سراغ اهالي رفت و سراغ الاغ هاي گمشده را گرفت. از قرار معلوم كسي الاغ ها را نديده بود. نزديك ظهر، در حالي كه مرد روستايي خسته و نااميد شده بود، رهگذري به او پيشنهاد كرد، وقت نماز سري به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالاي منبر از جمعيت نمازخوان كسب اطلاع كند. مرد روستايي همين كار را كرد. امام جماعت از باب خير و مهمان دوستي، نماز اول را كه خواند بالاي منبر رفت و از آن جا كه مردي نكته دان و آگاه بود، رو به جماعت كرد و گفت: «آهاي مردم در ميان شما كسي هست كه از مال دنيا بيزار باشد؟» خشكه مقدسي از جا برخاست و گفت: «من!» امام جماعت بار ديگر بانگ برآورد: «آهاي مردم! در ميان شما كسي هست كه از صورت زيبا ناخشنود شود؟» خشكه مقدس ديگر برخاست و گفت:«من!» امام جماعت بار سوم گفت:«آهاي مردم! كسي در ميان شما هست كه از آواي خوش (صداي دلنشين) متنفر باشد؟» خشكه مقدس ديگري بر پا ايستاد و گفت:«من!» سپس امام جماعت رو به مرد روستايي كرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پيدا شد. بردار و برو!

 

 

  * این بار خیلی اتفاقی شد اومدن و آپ کردنم!

  
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 10:1  توسط رضوانه (!!!!)  | 

شاید روزی بزرگ شاید نه!

 

دوشنبه هفته دیگه می تونه روز بزرگی برام باشه!

نوشته هامو دارم میبرم واسه نظر و ایده و شاید ایراد گرفتن و

راهکار دادن ،برای چاپ!

 توکل کردم به خدا . می خوام فقط به شدنش فکر کنم!

 احتمالا تا قبل چاپ ،  پاور پوینت نوشته هام رو به شکلی جدید

 به دستتون می رسونم!

  شما تنها برام دعا کنید! تفالی زدم به حافظ شیراز،این برام اومد:

 

    عشق تو نهال حیرت آمد                   وصل تو کمال حیرت آمد

   بس غرقه حال و وصل کاخر                هم بر سر حال حیرت آمد

    یک دل بنما که در ره او                     بر چهره نه خال حیرت آمد

    نه وصل بماند و نه واصل                     آنجا که خیال حیرت آمد

   از هر طرفی که گوش کردم                  آواز سوال حیرت آمد

    شد منهزم از کمال عزت                     آن را که جلال حیرت آمد

                              سر تا قدم وجود حافظ

                             در عشق نهال حیرت آمد.

 

 


    جوابمو گرفتم!

    وای! ای حافظ ! من اگر تو رو نداشتم، چه می کردم؟! مررررررررررسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 14:40  توسط رضوانه (!!!!)  | 

جنگ میان منطق و احساس !

 

  نه انقدر منطقی ام که احساس یا عاطفه ای نداشته باشم

 و نه انقدر احساساتی که به طور کل از منطق دور باشم.

  هر دو رو دوست دارم و هر دو رو می خوام که تا زنده ام داشته باشم.

 اما چند وقتی هست که بین منطق و احساسم جنگ بدی درگرفته!

  امان از روزگار که این دو رو این طور به جون هم انداخته.

  راستش یه سری دل نوشته یا شاید گفت ذهن نوشتس

   (چون هنوز تو ورق نیومده!) که می خوام تکمیلشون کنم و کتابشون کنم.

    اما منطق میگه نکن و احساس میگه بکن!

    نمیدونم طرف کدوم رو باید بگیرم!

   از منطق پرسیدم دلیل مخالفتش رو...دلیلش قانع کننده و درست بود!

   از احساس هم پرسیدم دلیل موافقتش رو...مال اونم درست و غیر قابل رد بود!

   نزدیکه که دیوانه بشم دیگه! موندم بودم توش كه...

    ولی دیگه نمی خوام به نگرانی هام و هیچ چیز دیگه فکر کنم.

    فقط می خوام این کار رو انجام بدم! و از منطق عزیزم معذرت بخوام و

    بگم بهش دوستش دارم و شرمنده ام که اینبار ازش می خوام سکوت کنه!

     می خوام کتابم رو کامل کنم! کتابی که کاملا حرف واقعی دل و روح

      منه. و قصد دارم سعی خودمو بکنم برای چاپش،احتمال میدم که اذیتم کنن

     و نزارن که این اتفاق بیفته(دیگه فکر کنم بدونید این اذیت از طرف کجاست)

     اما قرار گذاشتم که اگه می خواستن چنین کاری کنن و درکم نکنن بهشون

     بگم به درک و خودم دست به كار شم ،خودم كار جلد و ورقه هاش و ساير

     اقدامات مهمش رو انجام ميدم و به دست دوستانم ميدم يا اگر دوستي

      راهش دور بود براش مي فرستم!

     كاري ندارم كه دوستانم حرفام رو بفهمن يا نفهمن،درك بكنن يا نكنن و

    براشون مهم باشه يا نباشه. مهم برام اينه وظيفه روح خودم كه گفتن حرف

    دلش هست رو به همه بگم فقط . همين!

    و اميدوارم خدا ازم راضي باشه! اگه خدا بخواد و كمكم كنه احتمالا اقدامات

    اوليش رو فردا شروع مي كنم و سعي مي كنم هرچه سريعتر به دست

    دوستانم برسونمش!

    خلاصه...اين حرف امشب دل من بود! برام دعا كنيد.مرسي.

 

    پي نوشت :(قصدم براي اين كار اينه كه با اين عملم كاري كنم كه همه شما مجاب شده

     و حرف واقعي و راست حسيني دل خودتون رو به هرشكلي بنويسيد و به دوستان بگيد!)

     و واقعا چه شود! روزي برسه كه خيليا اين كار رو انجام بدن دنياي خود و اطرافيانشون

      مي شه يه گلستان خوشگل و باحال! اي كاش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 23:6  توسط رضوانه (!!!!)  | 

سکوت پر بار!

 

سکوت می کنم!

فقط سکوت می کنم و کمی نظاره !

 و...هیچ هیچ.

 تنها سکوت می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 18:57  توسط رضوانه (!!!!)  |